...
178
یا حبیب من لا حبیب له
ای دوست کسی که دوستی جز تو ندارد
177
مسافر شهر بارون،منم که اشکام می ریزه
تو شهری که تو نباشی، تموم فصلاش پاییزه
اونی که اسم قشنگت، همیشه روی لباشه
منم که وقتی تو نیستی، می خوام که دنیا نباشه
176
من دلم می گیرد وقتی صدای بغض تو را از پشت گوشی می شنوم. وقتی نمی دانی باید چیکار کنی. وقتی می بینم که خسته ای و بلاتکلیف. من خودم هم بغض می کنم به خدا.
بشینم امشب بیدار به اسم های خدا را خواندن که چی؟ مگر هر چی سال های پیش صداش کردم صدام رو شنید؟ مگه اشک هایی که قلپ قلپ ریختم رو دید؟ که خدایا این یک بشود، این جا را قبول بشوم، فلانی خوب بشود مثلا... نشد هیچکدامش. نمی دانم چه مرگم شده این شبها.
باز می شینم پای تلویزیون. باز اسمت را صدا می کنم. به بزرگی ات. به عظمتت. به رحمانیتت که شامل ما هم می شود،نمی شود نرود؟ دلم تنگ می شود آخر. دلم می میرد اینار به جان ِ خودت...
175
دنیا چه جوری جایی ست بدون تو؟
زندگی کردن بدون تو مدتی است که یادم رفته است.
174
غصه ام گرفته بود. ٢۴ سالت شده باشد و هنوز نتوانی یک تصمیم معمولی بگیری؟ یک تصمیم راجع به احساساتت؟
من همیشه با احساسات مشکل داشتم. شاید برای اینکه از وقتی یادم می آید مامان یک آدمی بود که این چیزها را لوس بازی های دخترانه می دانست و مثلا هر وقت می خواستم ببوسمش می گفت این لوس بازی ها برای چیه؟ جمع کن خودت رو. و همیشه یاد گرفتم احساسم را کنترل کنم. شاید چون مامان دوست داشت ما مثل خودش باشیم. همه فن حریف. که هم کارهای خانه را انجام دهیم، هم خرید های بیرون را، هم سرویس کولر و شوفاژخانه بلد باشیم و هم بتوانیم نردبان بگذاریم توی حیاط و برویم انگورها را بچینیم. که هیچوقت به مردها نیازمان نشود.
که وقتی من هنر دوست شدم و دنبال کلاس های نقاشی رفتم و تابلوهای رنگ و روغن به دیوارهای خانه مان آویزان کردم، از دور فقط نگاه کند و بگوید بد نیست اما این که نشد کار. برو یک کاری کن که مستقل بشوی.
احساس من هیچوقت بروز پیدا نکرد. حتا بعدتر ها که با خودم تمرین می کردم بتوانم به پسرها تلفنی بگویم دوستت دارم بدون اینکه دوستشان داشته باشم. که فقط یک تمرینی شود که بفهمم می توانم مثل مامان نباشم. و نمی شد هیچوقت. هنوز هم که هنوز است این کلمه های محبت آمیز من می ماسد توی فضا. تا حالا نشده به کسی بگویم دوستت دارم و باور کند.
حالا، فکر می کنم، اینقدر که مجال ندادم به احساسم برای زندگی کردن، تکلیفم باهاش مشخص نیست. که نمی دانم چطوری می شود یک آدم را خیلی دوست داشت و چطوری می شود فهمید که یک آدم چقدر و چطوری دوستت ندارد و چطوری تصمیم گرفت برای ماندن یا رفتن.
حالا که این روزها، بابا گیر داده است به ازدواج من، و مامان در جهت مستقل شدن من، من را از تمام حقوق و مزایای مالی ِ قبلن ها محروم کرده است، نمی دانم چطوری می شود برای یک عمر پیش کسی ماندن تصمیم گرفت. یا رها کردن کسی برای یک عمر.
من توی چند راهی بدی گیر کرده ام و از ادامه ی مسیر می ترسم. می ترسم هیچوقت احساسم را نفهمم و اگر تصمیمی گرفتم، هیچوقت خودم را بابت تصمیمم نبخشم.
173
مگه می شه یه آدمی که تو رو وسط خیابون در حالیکه با چشات بهش التماس می کنی که بمون، ول می کنه و می ره، توی موقعیت های سخت تر کنارت بمونه و تنهات نذاره؟
172
بعضی از آدمها اولین حرفی که بعد از هم آغوشی می زنند اینه "چقدر دستشویی رفتن سخته!"
آخه لامصب چقدر تو عمیقی توی خرج کردن احساساتت! ...
